
ديشب با دو دستم يه صندلي ساختم .
چونه ام آرام روي اون نشست
،و از كنار پنجره به ماه خيره شدم .
آره
همون ماهي كه شب هاي تنهايي نقطه ي مشترك بين نگاه هامون بود .
براي چند لحظه از اين دنيا رفتم .
تمام خاطرات حلقه ي فيلمي بود كه به سرعت از جلوي چشمام مي گذشت .
يه لبخند مليح تمامي صورتم رو نوازش مي داد .
مرور گذشته
، احساس قشنگي بود مثل نسيم بهاري ، كه روح خسته ام را غرق بوسه مي كرد .آه ه ه ه ه ه ه
،يادش به خير .
چه آسمون و ريسموني مي بافتيم تا چند دقيقه با هم بودن و به اوج احساس برسونيم .
آهسته آهسته برگ ريزان تبسمم آغاز شد .
خنكي غريبي در پشت دست هام من و از عالم رويا بيرون كشيد
،چونه ام برخاست و چشم به صندلي دوخت كه خيس خيس شده بود .......
(( فرهاد ))
![]()
![]()
![]()
قالب و کدهای جاوا......دریای طوفانی......
طراحی از
