پروانه احساس
همه آرزوی دل شد لحظه لحظه با تو بودن
سلام به تک تک شما دوستان نازنینم شمایی که چشم و چراغ وبلاگم هستین از امشب می خوام قانونی رو که خودم گذاشتم و بشکنم احساس می کنم محیط وبلاگم کمی تکراری و یک نواخت شده به همین خاطر خسته کننده ست با دادن تغییراتی سعی می کنم آرامش بیشتری رو برای شمابوجود بیارم روزی آخر میرود نامم بر دل سنگ ها سرد سنگی سقف و مسکن خاک ها می برندم کاروان یاران بر دست ها از پسم غم گساران بسوی قبر ها منزلم سازند بی در و پنجره ای تا نتابد بر حریمم انوار ها می گذارند سنگ الحد به سقفم قبل از آن می نهندم از فراز دست ها بر خاک ها تک اتاقم را نشاید یک نسیم می شود هم نشینم مار و همدم مورها هیچ چراغی نیست آویزان ز سقفم هیچ فرشی نیست مفروش به کف ها در مبارک منزلم آرام گیرم تا ابد چون که دور شد زمن غم و حسرت ها می برم آنچه را در جان و دل کاشته ام می شود کوتاه از جهانم دست ها روزی این تن می شود آنچه که بود از روح به روح از خاک به خاک ها (( فرهاد )) 




