تبليغاتX
پروانه احساس

ديشب با دو دستم يه صندلي ساختم .

چونه ام آرام روي اون نشست ،

و از كنار پنجره به ماه خيره شدم .

آره

همون ماهي كه شب هاي تنهايي نقطه ي مشترك بين نگاه هامون بود .

براي چند لحظه از اين دنيا رفتم .

تمام خاطرات حلقه ي فيلمي بود كه به سرعت از جلوي چشمام مي گذشت .

يه لبخند مليح تمامي صورتم رو نوازش مي داد .

مرور گذشته ، احساس قشنگي بود مثل نسيم بهاري ، كه روح خسته ام را غرق بوسه مي كرد .

آه ه ه ه ه ه ه ،

يادش به خير .

چه آسمون و ريسموني مي بافتيم تا چند دقيقه با هم بودن و به اوج احساس برسونيم .

آهسته آهسته برگ ريزان تبسمم آغاز شد .

خنكي غريبي در پشت دست هام من و از عالم رويا بيرون كشيد ،

چونه ام برخاست و چشم به صندلي دوخت كه خيس خيس شده بود .......

(( فرهاد ))

+ نوشته شده در جمعه 1 خرداد1388ساعت 2:16 توسط (( فرهاد )) |

>