
بعضی وقتها اونقدر دلت از همه چیز و همه کس می گیره که نمی دونی چکار کنی .
.
اشک ها یاریت نمی کنه .
در گوشه خلوتی در خودت فرو میری .
خلاء عجیبی تمام ذهنت و آزار میده
در اون لحظه با تمام وجود کسی رو طلب می کنی که بتونه آرامش و بهت برگردونه
.
حتی با صدای نفس هاش
.
اون لحظه با تمام احساس شونه های کسی رو طلب می کنی تا بهش سر بسپاری
.
تا خودت و آروم کنی
شونه های کسی که طاقت تحمل سنگینی اشک هاتو داشته باشه
.
((فرهاد ))

بیا با هم گریه کنیم
شاید همین اشک ها تنها نقطه مشترک باشد که ما را به هم پیوند می دهد
با تمام وجود تو را می خواهم .
و تو ای خورشید راهم
و ای ماه شب هايم
من تنها می توانم زیر نور مهتاب بنشینم و از پنجره دل
در سکوت و تنهایی
تو را تماشا کنم
و در حسرت بدست نیاوردنت بسوزم .
بسوزم و با خود بگویم :
شاید
شاید که در عالمی دیگر تو را بدست آورم و در کنارت باشم
به سوز دل
و به پاکی ی آبهای چشمه چشم قسم این تنها امید من است
(( فرهاد ))

يكي در بند عشق و ديگري مرگ
يكي در بند گيسوي نگاري گشته دل تنگ
يكي چون من هميشه غرق خواهش
يكي چون تو با خود مي كند جنگ
(( فرهاد ))