تبليغاتX
پروانه احساس

اوني كه سال ها انتظارش خمودم كرده بود بلاخره اومد .

هموني كه سال ها تصويرش تو ذهنم نقش بسته بود .

 

باورم نمي شد اما خودش بود .

اومد و كنارم نشست .

بسان كشتي شكسته اي بودم كه به ساحل رسيده باشه .

 

تمام وجودم آرامشي شده بود غير قابل وصف .

خوب از سر تا پا نگاهش كردم .

نسيمي از سمت شمال

 

گندم زار موهاش و به رقص واداشته بود و شونه مي زد .

چشاش به رنگ دريا

 

نگاش چه پر فروغ بود .

وقتي چشام رسيد به باغ گل ها

 

از شكوفه لب هاش همه وجودم  عطر آگين شد .

يه تبسم ناز جذابيتي به چهره اش بخشيده بود

كه

فقط ميشد به شكفتن رز سرخ تشبيه ش كرد .

 

وقتي نگاه مون با هم بوسه بازي مي كرد

آتشي در وجودم شعله مي كشيد كه تمام تنم و غرق در عشق كرده بود .

 

شيريني اون لحظات اونفدر لذت بخش بود

كه تا آخر عمر با من خواهد ماند .

وقتي چشمام و باز كردم خدا رو شكر كردم

 

چون

بلاخره اومد و من

در خواب ديدمش

 

 

(( فرهاد ))

+ نوشته شده در پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 23:9 توسط (( فرهاد )) |

دیدم تک درختی در بیابان

یک دم آرمیدم به زیر سایبان

 

در میان شاخه ها دیدم لانه ها

ساخته بودند از عشق جفت جفت پرنده ها

 

شور و غوغائی بود وفرخندگی

آن درخت سبز می خواند سرود زندگی

 

بدو گفتم : عجب سر زنده ای

با رفیقان چه خوش بنشسته ای

 

گفت : مرا این ظاهر خندان مبین

این همه مستی و شادی را نبین

 

بر خلاف ظاهر شاد برون

بیا تا بگویم با تو اسرار درون

 

گر تو خواهی بشنوی درد دلم

یک دمی بنشین کنار منزلم

 

گر که خندان می کنم مخلوق را

جمله این بی پناهان محجوب را

 

چون نمی خواهم بپوسم از تکی

از این همه دلتنگی و دلواپسی

 

مبنای قضاوت را منه بر ظاهرم

چشم دل باز کن که بینی باطنم

 

هر که را در این جهان او آفرید

از برایش مرحمی از دل دمید

 

لیک من درمانده ام

از برای چه گرفتار مانده ام

 

نیست پایی از برای رفتنی

تا بیابم گوشه ای یک مرهمی

 

باورم کن دوست من وامانده ام

از دل و عشق و جنون جا مانده ام

 

یا رب این نیست سزای دل ما تنهایی

که به لب خنده و خون چکد از دل بر دامنم از تنهایی

 

شنیدم چون سخن های درخت

فرو رفتم در افکار خود سخت

 

دیدم که بسیاری ز ما همچو درختی تکیم

در میان جمع اما تنها و تکیم

 

بی پر و بالیم چون پرنده در قغس

در حسرت داشتن یاری هم نفس

 

(( فرهاد ))

+ نوشته شده در چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 15:44 توسط (( فرهاد )) |

یک بوم بسازم از سکوت و انتظار

یک ورق گیرم من از سر نوشت و روزگار

 

وام گیرم یک قلم از نگاه مرغ عشق

می کشم نقش تو را بر لوح عشق

 

می زنم بر بوم خود رنگ بهشت

تا بتابد خاطرت بر سرنوشت

 

می کشم بر بوم خود خورشید روی

یک کمان بنشسته جای ابروی

 

لبهای تو را من پر حرارت می کشم

با لبخندی از رضایت می کشم

 

رنگ دل را می زنم لبان تو

عشق را جاری کنم چشمان تو

 

می کشم چشم تو را چون چشم آهو

تا که در قاب دلم گردد هیاهو

 

می کشم آن گونه ها را همچو گل خند بهار

که نشسته بر آن گل سرخ انتظار

 

می تراشم از بلور اشک شوق از بهر تو

آنچه را شایسته باشد گوش تو

 

پروانه احساس را زینت کنم بر موی تو

تا دلم بی تاب تر شود از روی تو

 

(( فرهاد ))

+ نوشته شده در چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 15:29 توسط (( فرهاد )) |

يه روز گرفته بود حسابي دلم

نشسته بودم گوشه اي تو خودم

 

مثل خسي اسير موج دريا

سخت در انديشه و فكر فردا

 

موج مرا به اوج ابرا مي برد

به بوسه آفتاب و مهتاب مي برد

 

يك دفعه از همون بالا با شتاب

مي برد من و با خود به اون ته آب

 

تو اون فراز تو اين نشيب چه زيبا

از زندگي مي داد به من چه درسا

 

نشسته بودم بي خيال اطراف

تو زندگي فقط مي ديدم شكاف

 

يكي اومد دستي گذاشت به شونم

گفت مي تونم فكر تو رو بخونم

 

گفت جوان پاشو بيا به دل بين

در بندگي حس رها شدن بين

 

ز چشم پرده انداز

حجاب دل بينداز

 

اگر كه خود بخواني و يا اگر بخواهي

خدا به اين بزرگي به قطره اي ببيني

 

(( فرهاد ))

+ نوشته شده در یکشنبه 16 تیر1387ساعت 17:12 توسط (( فرهاد )) |

>