تبليغاتX
پروانه احساس

باغبان

ای خدا همه دلخوشی بنده تو یک گل از این دنیا بود

باغبان بودم و با گل بودن امید دل ما بود

 

غنچه را با دیده و دل آب دادم

دل بی تاب خود را تاب دادم

 

لحظه لحظه انتظارش را کشیدم

تا شکوفا گشتن گل را ببینم

 

جای دادم ریشه اش بر دیده ام

برگ برگش را نمودم مرهم سینه ام

 

روز و شبها پشت هم طی می شدند

دیده و دل عاشقانه در پی می شدند

 

غنچه ام شد یک رز سرخ قشنگ

شد به انگشتر جان یاقوت قشنگ

 

عطر او هر صبح بر من می دمید

قلبم از شوق حضورش می تپید

 

از گل به دستش می نشستی خار ها

باغبان میزد به جایش بوسه ها

 

چه امید ها که در دل می کاشت

با گل انگار بهشتی می داشت

 

آنچنان انس گرفتی با گلم

که دادی نفس هایم همه بوی گلم

 

دل ما با بودنش دلشاد بود

چشم ما با دیدنش روشن بود

 

باغبان می دانست که گل از آنش نیست

چند روزی بیش مهمانش نیست

 

روزی آمد دستی از راه پدید

حاصل عمر باغبان را چید و پرید

 

گل چنان دلبسته دلدار شد

رنج باغبان پیش او کم رنگ شد

 

گل رفت و خانه امید باغبان ویران شد

خنده رفت و باز دلش نالان شد

 

برخاست از نهاد باغبان آهش بلند

کرد دستان خو سوی معبودش بلند

 

یا رب مپسند در این جهان چنین خوار شوم

از این همه بی کسی و غریبی دل تنگ و بیمار شوم

 

سینه من جایگاه غم نبود

او اسیر دست های غم نبود

 

جنگ با تقدیرکار من نبود

جز قبول واقعه چاره ی من نبود

 

دست خدا دادم تو را من دوست

ز تو خاطراتت مرا نیکوست

 

برو ای گل خدا همراه بادت

رود اشک چشم های من ز یادت

(( فرهاد ))

+ نوشته شده در جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 18:36 توسط (( فرهاد )) |

دوستان عزیز سلام

با عرض معذرت

یه مشکل برام پیش اومده که ازتون کمک می خوام

اول فکر کردم از سایته 

اما  نیست

مشکل اینه که نمی تونم تو هیچ وبلاگی پیام بدم

این پیغام خطا رو میده

 امکان درج نظر وجود ندارد

اگه کسی می تونه لطفا منو راهنمایی کنه

متشکرم

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 3:7 توسط (( فرهاد )) |

دیده را دیدی چگونه خون چکید

بعد تو این خانه رنگ خوش ندید

 

خانه خالی شد نی غم می زند

پشت در کس نیست هی در می زند

 

سرگذشت دل به خود گفتم نشد از بر کند

قسمت و تقدیر دل را نشد باور کند

 

رنج بسیاری کشیدم تا دل آزاد شود

این عمارت را بسازم باز آباد شود

 

افسوس ندیدم این توان را در خودم

دل کفن کردم همی به دستان خودم

 

دل به من گفت چه احساس قشنگی داشتی

خانه ای زیبا اما بربستر مردابی داشتی

(( فرهاد ))

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 1:48 توسط (( فرهاد )) |

>