




آمد از راه بهاری که پر از گل کرده
دشت و صحرا و زمین را پر سمبل کرده
آمد از راه نسیمی ز بهشت معبود
که همه عالم و آدم پر امید وصال کرده
(( فرهاد ))
دیشب که به دریای خیال تو پریشان بودم
سوی ساحل امید تو گریان بودم
من که دل بسته کوی تو شدم ای گل ناز
تا خود صبح پر از اشک بهاران بودم
(( فرهاد ))

دیشب من و دل و تنهایی کنار هم نشستیم
حکایت ها کردیم و غرور خود شکستیم
دل گفت که مجنون و پریشان شده ام
خسته از این همه غم ها شده ام
به ناله لب گشود من
نیست غم خواری کنار من
جوشید و خروشید چشمه چشم تنهایی
از فراق یار و دوری و جدایی
ناله ها کردیم هر سه از جبر زمانه
کای خدا چرا بی کسیم و بیگانه
(( فرهاد ))