پروانه احساس
همه آرزوی دل شد لحظه لحظه با تو بودن
داشت روزگاری آرزویی برکه ای همد می هم صحبتی دلداده ای خسته از تکرار روزها و هفته ها و ماه ها می کشید انتظار یاری نگاری حاجتی در سرش افکار بسیار در دلش امیدها میرسد هم نشینی هم کلامی هم دلی سالهای انتظارش گذشت اما نیافت آنچه را از خدائی سالیانی خواستی چون که دید افسوس و آه برکه را پروردگار مصلحت دیدی عطایی محرمی آمد آن روز سر نوشت و فصل نو دور شد دوران غمگینی دلتنگی رنجوری آمد از راه آن فرشته نجات و آن هما یافت خوش دلی فرخندگی تابندگی نشست آرام بر دل برکه یک قوی سپید داد او را شوری نشاطی دیگری چشمهایی مست و زیبا . پرهایی سفید نقش کرده پروردگاری شاهکاری با شکوهی نگاهی دلنشین و قامتی با وقار و دلربا اوج احساس زیبایی پاکی شیفتگی دل پذیرا شد مهیا بساط عاشقی دلبری دلدادگی آزادگی شکر ایزد را که این اقبال داد شد فنا دل زدگی دل مردگی دل دادگی * * * برکه ام قوی سپید من تویی سالهای انتظار من تویی هم کلام روح و جان خسته ام انتهای جاده های انتظار من تویی (( فرهاد )) می خواهم سفر آغاز کنم بروم تا اوج احساس زیبا و لطیف به روی خویش در های عاشقی باز کنم (( فرهاد )) دوست دارم عشق را معنا کنم چشم خود با دیدنت بینا کنم و ز شراب چشم تو غوغا کنم در نگاه مست تو کار ها کنم (( فرهاد ))






