پروانه احساس
همه آرزوی دل شد لحظه لحظه با تو بودن
هنوز هم عشق همراه من است شوق دیدار تو احساس من است هنوز هم دل در هوای توست عشق شمع و پروانه در ذات من است نشد قسمت که آرام گیرم در کنارت هنوز گرفتن دستان تو آمال من است فراموشم اگر کردی و رفتی ز دیده هنوز هم یاد تو در یاد من است روم به دریا و به صحرا و به هر جا زیر لب گویم جای تو خالی در کنار من است به هنگام روز و به هنگام شب ذکر نام تو آواز من است (( فرهاد )) خواهان لعل لب یار شدم بوسه بگیرم آنکه بوسید مرا لعل لب ماتم بود (( فرهاد )) دعا کردم خدایا خالقی تو و زین درد دل من آگهی تو به هر غریب بی کس یاوری تو (( فرهاد )) مخند ای رفیق به روزگار تنگ رفیق من از بهر قضا و قدرم می سوزم شبی آمد به خوابم یک پری زاد هوای دیگری با خود به من داد نشست آرام در خلوت من گرفت از من غم دل شادیم داد بگفتا از چه اینسان تو غمینی نیرزد این دو روزه غم کنی یاد بیا دستم بگیر و همرهم شو برم با خود تو را از شهر بی داد مرا باده خوراند و مستیم داد از آن دل خستگی رهائیم داد در آن حالت مرا آمد ندایی سپیده سر زدست بیدار باد به یک باره بدیدم در اتاقم نشانی نباشد از پری زاد دلم ماتم گرفت از رفتن یار شکست دیگری در دفترم داد (( فرهاد )) دیدی دلا دل خون شدم خداوندا دلم را چاره گر چیست حدیث آرزوهای من کیست خداوندا دلم طاقت ندارد چنین بی کس شدن باور ندارد دلم را گفتگوهای فراوان خداوندا رسان یاری ز خوبان خداوندا دلم زار است و حیران پریشانم پریشانم پریشان دلم خسته شد از دست زمانه که کی میزند عشق جوانه مرا شوری به دل آهی به سینه کجا یابم از دوست نشانه خداوندا اگر خسته اگر از دل بریدم تو می دانی چه ها از دل کشیدم (( فرهاد )) سال ها در کنارم بودی و من تا کجاها که به دنبال تو گشتم چشمه آب گوارا بودی و من تشنه به دنبال چه سراب ها که دویدم چون پرنده در هوایت پر کشیدم ز رخت بر گلبرگ ها هزار چهره کشیدم بر گرد شمع قامتت همچو پروانه گشتم پروانه جان بر گونه های اتش کشیدم عکس مهتاب در دل دریا چه زیباست هر چه سنگش میزنی باز همان جاست نگارا دل ما دریا و مهتاب تویی تو هر چه دلم می شکنی مهر تو باز در دل ماست (( فرهاد )) نمی دانم چرا یاران سر یاری ندارند حدیث آرزومندی ندارند دل و دلدادگی ها رفته از یاد همه دل بستگی ها رفته بر باد نمی دانم چرا با هم غریبیم به پیش چشم هم ارزش نداریم هنوز احساس من اینست که مهتاج تو هستم دیوانه و مستانه به دنبال تو هستم با انکه چنین خواست زمانه که من از تو جز خواب و خیال و امید به رویای تو هستم با آنکه مرا خام نکرد گردش ایام که بی تو دل را ببرم سوی نگاری که من رام تو هستم دردفتر شعری که ز هر بیت از ان یاد ایام جوانی و به امید وصال تو هستم دانم با انکه توان با توبودنم نیست اما ... هنوز دیوانه و مستانه به دنبال تو هستم یاد تو در خاطرم شور جوانیست اما ... رسیده زمستان جوانی ومن هنوز یاد تو هستم (( فرهاد )) نمی دانم این همه دل تنگیم از چیست دلم دنبال چه بهانه و کدام دلبریست چشمان تو ستاره آسمانم شده اما توان با تو بی تو بودنم نیست در این برزخ به زخمم مرحمی نیست روح خسته جسم فرسوده دل مردگیست (( فرهاد )) احساس من از دیدن تو چیست چنین می شکفم چون نسیم بهاری که به گل میرسد و می شکفم نگاهت گرمی خورشید زمستان حضورت انس و الفت در بهاران دلم آرام گیرد از کلامت که آرامش دهد جانم جمالت خوش آن ساعت که مهمان تو باشم کنار جان شیرین تو باشم (( فرهاد )) هنوز بوی تو را آغوش من همراه دارد مستی چشمان تو را در خواب دارد هنوز از طعم لبهای تو شیرین است کامم هنوز عطر نفس های تو را مشام دارد ای همه خوبی همه لطف و صفا هنوز مهربانی های تو را دیدگانم در یاد دارد (( فرهاد )) باز پرستوی دل یار طلب کرد مطاع عشق در بازار مکاری طلب کرد باز جمله بلاها فراموشش شد رنج کوبیدن آب طلب کرد باز نشست همای دل بر بام خیال دل واپسیهای عشق طلب کرد باز شبنم شقایق یار شد پروانه وار گل یار طلب کرد باز گل عشق در دشت دل رویید باز پرستوی دل یار طلب کرد (( فرهاد ))


.gif)



که روزی بخندد رفیق به روزگار تنگ رفیق
(( فرهاد )) 
زآن اتش افروخته بر دلم می سوزم
چو زدی شعله عشق بر دل خاموشم
زآن اتش شعله ور بر دلم می سوزم
سرشتم پاک و نیکی ست در نهادم
ولی افسوس که چون شمع بی پروانه ام می سوزم
(( فرهاد )) 



از میکده بیرون شدم
دیدی چه آورد بر سرم آن یار ناز
از هر دلی دل خون شدم
(( فرهاد ))


.gif)










.gif)
