تبليغاتX
 پروانه احساس

 

جمعه آمد او نیامد باز هم صبر کن

 

گل نرگس نیامد دیده تر کن

 

 

بیا با ما و قصد جمکران کن

 

به منزل گاه عشاقش سفر کن

 

 

دمی بنشین به مسجد ذکر حق کن

 

مرا از عالم والا خبر کن

 

 

بزن رنگ صفا یک رنگ دل کن

 

بیا یک دم به اعمالت نظر کن

 

 

تفکر کن ببین ما در کجاییم

 

ز زشتی و پلیدی ها حذر کن

 

 

گره بندی به کار خلق تا کی

 

بیا روح کثیف از تن به در کن

 

 

بیا قصد طواف دل کنیم احرام بندیم

 

تو شیطان دغل را در به در کن

 

 

همه مانده به کار خود ز خویشیم

 

بیا فکری دگر کاری دگر کن

 

 

بنوشیم از شراب چشمه حق مست گردیم

 

دهیم دستی به هم زیر و زبر کن

 

 

بزن افسار نو بر اسب نفست

 

به راه دین بران شور دگر کن

 

 

اگر خواهی نشانی بر گل نرگس تو لبخند

 

بیا با ما ره و رسم پیمبر کن

 

 

(( فرهاد ))

 


 

به قلم فرهاد در پنجشنبه 27 تیر1387 ساعت 13:28 موضوع | لینک ثابت


روز

 

 پدر

 

 

بر همگی مبارک


 

به قلم فرهاد در سه شنبه 25 تیر1387 ساعت 13:32 موضوع | لینک ثابت


خداوندا اسیر مهربونی کسی شدم که توان بدست آوردن شو ندارم

 

از بلندای شاخه میوه ای می خوام که توان چیدن شو ندارم

(( فرهاد ))


 

به قلم فرهاد در دوشنبه 24 تیر1387 ساعت 16:24 موضوع | لینک ثابت


 

   

گذشت روزگاری که دل آیینه چشمان تو بود

 

روز و شب چشمانش نگران تو بود

 

 

گذشت هر سفر که می رفتی و بند بندش

 

پایبند بر آن عهد و آن پیمان تو بود

 

(( فرهاد ))


 

به قلم فرهاد در دوشنبه 24 تیر1387 ساعت 14:18 موضوع | لینک ثابت


 

جمعه ها غم بر دلم سر می زند

 

ناله ها بر خانه ام در می زند

 

 

عصر جمعه تو می دانی چرا دلگیر است

 

چون گل نرگس نیامد دل برایش پر می زند

 

(( فرهاد ))


 

به قلم فرهاد در دوشنبه 24 تیر1387 ساعت 14:15 موضوع | لینک ثابت


 

غمت ای دوست دگر باره به دل راهی نیست

 

تو شکستی دل ما را این که بار اولی نیست

 

 

من به دل ناله نمودم که خدا قسمت من چیست

 

ندا آمد از بهر دلم کز سرنوشت راه گریزی نیست

 

(( فرهاد ))


 

به قلم فرهاد در دوشنبه 24 تیر1387 ساعت 14:12 موضوع | لینک ثابت


دلا بس كن كه ناليدن روا نيست

تو پنداري كه اين كارت خطا نيست ؟

 

هزاران نعمت از بهر تو داد ايزد بگو شكر

نمي گردد اگر دوران به كامت از جفا نيست

 

(( فرهاد ))


 

به قلم فرهاد در دوشنبه 24 تیر1387 ساعت 2:16 موضوع | لینک ثابت


اوني كه سال ها انتظارش خمودم كرده بود بلاخره اومد .

هموني كه سال ها تصويرش تو ذهنم نقش بسته بود .

 

باورم نمي شد اما خودش بود .

اومد و كنارم نشست .

بسان كشتي شكسته اي بودم كه به ساحل رسيده باشه .

 

تمام وجودم آرامشي شده بود غير قابل وصف .

خوب از سر تا پا نگاهش كردم .

نسيمي از سمت شمال

 

گندم زار موهاش و به رقص واداشته بود و شونه مي زد .

چشاش به رنگ دريا

 

نگاش چه پر فروغ بود .

وقتي چشام رسيد به باغ گل ها

 

از شكوفه لب هاش همه وجودم  عطر آگين شد .

يه تبسم ناز جذابيتي به چهره اش بخشيده بود

كه

فقط ميشد به شكفتن رز سرخ تشبيه ش كرد .

 

وقتي نگاه مون با هم بوسه بازي مي كرد

آتشي در وجودم شعله مي كشيد كه تمام تنم و غرق در عشق كرده بود .

 

شيريني اون لحظات اونفدر لذت بخش بود

كه تا آخر عمر با من خواهد ماند .

وقتي چشمام و باز كردم خدا رو شكر كردم

 

چون

بلاخره اومد و من

در خواب ديدمش

 

 

(( فرهاد ))


 

به قلم فرهاد در پنجشنبه 20 تیر1387 ساعت 23:9 موضوع | لینک ثابت


دیدم تک درختی در بیابان

یک دم آرمیدم به زیر سایبان

 

در میان شاخه ها دیدم لانه ها

ساخته بودند از عشق جفت جفت پرنده ها

 

شور و غوغائی بود وفرخندگی

آن درخت سبز می خواند سرود زندگی

 

بدو گفتم : عجب سر زنده ای

با رفیقان چه خوش بنشسته ای

 

گفت : مرا این ظاهر خندان مبین

این همه مستی و شادی را نبین

 

بر خلاف ظاهر شاد برون

بیا تا بگویم با تو اسرار درون

 

گر تو خواهی بشنوی درد دلم

یک دمی بنشین کنار منزلم

 

گر که خندان می کنم مخلوق را

جمله این بی پناهان محجوب را

 

چون نمی خواهم بپوسم از تکی

از این همه دلتنگی و دلواپسی

 

مبنای قضاوت را منه بر ظاهرم

چشم دل باز کن که بینی باطنم

 

هر که را در این جهان او آفرید

از برایش مرحمی از دل دمید

 

لیک من درمانده ام

از برای چه گرفتار مانده ام

 

نیست پایی از برای رفتنی

تا بیابم گوشه ای یک مرهمی

 

باورم کن دوست من وامانده ام

از دل و عشق و جنون جا مانده ام

 

یا رب این نیست سزای دل ما تنهایی

که به لب خنده و خون چکد از دل بر دامنم از تنهایی

 

شنیدم چون سخن های درخت

فرو رفتم در افکار خود سخت

 

دیدم که بسیاری ز ما همچو درختی تکیم

در میان جمع اما تنها و تکیم

 

بی پر و بالیم چون پرنده در قغس

در حسرت داشتن یاری هم نفس

 

(( فرهاد ))


 

به قلم فرهاد در چهارشنبه 19 تیر1387 ساعت 15:44 موضوع | لینک ثابت


یک بوم بسازم از سکوت و انتظار

یک ورق گیرم من از سر نوشت و روزگار

 

وام گیرم یک قلم از نگاه مرغ عشق

می کشم نقش تو را بر لوح عشق

 

می زنم بر بوم خود رنگ بهشت

تا بتابد خاطرت بر سرنوشت

 

می کشم بر بوم خود خورشید روی

یک کمان بنشسته جای ابروی

 

لبهای تو را من پر حرارت می کشم

با لبخندی از رضایت می کشم

 

رنگ دل را می زنم لبان تو

عشق را جاری کنم چشمان تو

 

می کشم چشم تو را چون چشم آهو

تا که در قاب دلم گردد هیاهو

 

می کشم آن گونه ها را همچو گل خند بهار

که نشسته بر آن گل سرخ انتظار

 

می تراشم از بلور اشک شوق از بهر تو

آنچه را شایسته باشد گوش تو

 

پروانه احساس را زینت کنم بر موی تو

تا دلم بی تاب تر شود از روی تو

 

(( فرهاد ))


 

به قلم فرهاد در چهارشنبه 19 تیر1387 ساعت 15:29 موضوع | لینک ثابت


يه روز گرفته بود حسابي دلم

نشسته بودم گوشه اي تو خودم

 

مثل خسي اسير موج دريا

سخت در انديشه و فكر فردا

 

موج مرا به اوج ابرا مي برد

به بوسه آفتاب و مهتاب مي برد

 

يك دفعه از همون بالا با شتاب

مي برد من و با خود به اون ته آب

 

تو اون فراز تو اين نشيب چه زيبا

از زندگي مي داد به من چه درسا

 

نشسته بودم بي خيال اطراف

تو زندگي فقط مي ديدم شكاف

 

يكي اومد دستي گذاشت به شونم

گفت مي تونم فكر تو رو بخونم

 

گفت جوان پاشو بيا به دل بين

در بندگي حس رها شدن بين

 

ز چشم پرده انداز

حجاب دل بينداز

 

اگر كه خود بخواني و يا اگر بخواهي

خدا به اين بزرگي به قطره اي ببيني

 

(( فرهاد ))


 

به قلم فرهاد در یکشنبه 16 تیر1387 ساعت 17:12 موضوع | لینک ثابت


نشسته بودم گوشه اي تو خلوت

تكيه دادم به خاطرات اون وقت

 

چشمام و آهسته رو هم گذاشتم

رد شدم از هر چي كه تو فكر داشتم

 

يه قاب خوشكل پيش روم گذاشتم

عكس تو رو ميون اون گذاشتم

 

اول به چشماي تو خيره گشتم

به باغ سر سبز چشات رفتم

 

به ياد اون گذشته هاي شيرين

بوديم كنار هم چه تلخ چه شيرين

 

به ياد روزايي كه رفته از دست

نم نم باروني به چشمام نشست

 

رقص كنان رسيد چشام به پايين

رسيد به باغ لاله هاي خونين

 

چيدن شاخه اي ز آتش لب

داد به اندام من سوزش تب

 

با هم چه روزاي قشنگي داشتيم

زير بارون من و تو چه خاطراتي ساختيم

 

نمي دونم چي شد كي اومد كه تو

سرد شدي بهونه كردي گفتي برو

 

رفتم و آهسته كندم دل و

چون كه تو خواستي و گفتي برو

 

رفتي و ديدي كسي چون من نبود

رسم عشق و عاشقي اين نبود

 

(( فرهاد ))


 

به قلم فرهاد در چهارشنبه 12 تیر1387 ساعت 21:55 موضوع | لینک ثابت


باز غم آمد به سراغم چه كنم

آمد از ديده اشكم چه كنم

 

دل دوباره ناله از سر بگرفت

با اين همه شكستم چه كنم

(( فرهاد ))


 

به قلم فرهاد در چهارشنبه 12 تیر1387 ساعت 1:34 موضوع | لینک ثابت


ساده بودم

ساده ديدم

ساده دل باختم

ساده عاشق شدم

ساده حفظش كردم

ساده كنارش موندم

ساده گفتم دوستت دارم

ساده نگاهم كرد و خنديد

ساده گفت ازت دليل مي خوام

ساده از كنارم گذشت و بي دليل رفت

غافل از اينكه عشق نيازي به دليل نداره

و بي خبر از اينكه چيزي كه ابدي و ماندگاره سادگيه

(( فرهاد ))


 

به قلم فرهاد در چهارشنبه 12 تیر1387 ساعت 1:6 موضوع | لینک ثابت


خسته ام


خسته از هر چه که بودم خسته ام


خسته ام


خسته از هر چه که هستم خسته ام


یک هوای تازه می خواهد دلم


یک نسیم از عطر او


قطره ام


قطره ای از بی کران دوست


خسته دل دنبال حجرت سوی اوست


من که عمریست


از خدا حق را طلبکارم


تو می دانی چرا ؟


چون که گویند :


مرگ حق است


حق

(( فرهاد ))


 

به قلم فرهاد در چهارشنبه 5 تیر1387 ساعت 13:55 موضوع | لینک ثابت


چه دليلي داره زنده بودن .

وقتي كسي رو نداري براي پرستيدن .

وقتي دلي نداري براي سپردن .

حتي تني براي زخم خوردن .

چه فايده داره نفس بي هم نفس كشيدن .

اشك چه ارزشي داره وقتي شونه هايي رو كه سال ها چشم به راهش بودي و نداشتن .

چه فايده داره چشم هات وقتي نتوني زيبايي ها رو ببيني

زماني كه دليل زيبا ديدن و نداشتن .

آه بلندي مي كشم و با فرياد ميگم

خدا ياااااااااااااااااااااااااااااا

چراااااااااااااااااااااااااااااااا

(( فرهاد ))


 

به قلم فرهاد در پنجشنبه 30 خرداد1387 ساعت 2:23 موضوع | لینک ثابت


نمي خواهم كه شمعي را به درگاهي كنم روشن

 

كه عشق آتش كشيد آخر به اين گلشن

 

نشد از ما روا حاجت خدايا مانده راهم

 

مدد فرما چراغي بهر اميدم نما روشن

 

(( فرهاد ))


 

به قلم فرهاد در شنبه 25 خرداد1387 ساعت 1:0 موضوع | لینک ثابت


بگو چی شد رونده شدیم

 

به این جهان خونده شدیم

 

 

تاوون کار آدم و تا کی خدا باید بدیم

 

اگه خطا کرده یکی ما چرا وامونده شدیم

 

(( فرهاد ))


 

به قلم فرهاد در سه شنبه 21 خرداد1387 ساعت 9:18 موضوع | لینک ثابت


می خوام برم به آسمون

 

پیش خدای مهربون

 

 

به اونجا که جای منه

 

نباشه از ریا نشون

 

(( فرهاد ))


 

به قلم فرهاد در سه شنبه 21 خرداد1387 ساعت 9:15 موضوع | لینک ثابت


به چی دلم رو خوش کنم من که ستاره ندارم

 

تو آسمون این خدا من که نشونه ندارم

 

 

خدا تو که خوب می دونی کسی دلم رو نمی خواد

 

تو مستی و تو عاشقی من که بهونه ندارم

 

(( فرهاد ))

 


 

به قلم فرهاد در یکشنبه 19 خرداد1387 ساعت 13:57 موضوع | لینک ثابت


 

  امشب از خدا می خوام شب آخرم باشه

 

میون این همه آرزو آرزوی آخرم باشه

 

 

با ذره ذره ی دل شکسته از ته وجود

 

به در گاهش دعا کردم غم آخرم باشه 

 

(( فرهاد ))


 

به قلم فرهاد در یکشنبه 19 خرداد1387 ساعت 13:53 موضوع | لینک ثابت


گذشت روزگاری که آسمان دل ما آبی بود

 

لحظه لحظه زندگی مان پر سر سبزی بود

 

 

روزگاری دل ما هم پر امید فرداها بود


اون همه شوق رسیدن به تنهایی بود


(( فرهاد ))


 

به قلم فرهاد در یکشنبه 19 خرداد1387 ساعت 12:32 موضوع | لینک ثابت


عشق شیرین ترین شوکران یست که

زندگی در جام جدایی به دستم سپرد

تا در انتظار تو گلویی تازه کنم

(( فرهاد ))


 

به قلم فرهاد در پنجشنبه 16 خرداد1387 ساعت 0:45 موضوع | لینک ثابت


تو این همه هیاهو


خدا سهم من کو

 

اینا همه که جفتن


از دل به هم می گفتن

 

یکی نشسته دیگری کنارش


سر رو به شونه های اون سپردش

 

یکی تو دستش داره شاخه گل


می زنه بر زلف نگار سنبل

 

یکی نشسته اون طرف چه رعنا


دل میده و دل میگیره چه زیبا

 

یکی شده خیره به چشمان یار


غزل غزل ترانه گشته انگار

 

کنار جوی آب صاف و زلال


یکی لمیده دیگری بی ملال

 

نغمه ی عاشق دگر به آواز


سرود دل به گوش ماه تن ناز

 

گوش پری خود کند آن دگر


ز زینت عشق و محبت بهار

 


رقص کند به ناز و عشوه آن یک


دل برد از دلبر خود آن ملک

 

تو این همه هیاهو


خدا سهم من کو

 


(( فرهاد ))


 

به قلم فرهاد در چهارشنبه 15 خرداد1387 ساعت 20:43 موضوع | لینک ثابت


بزن باران بزن من تشنه ماندم

کویری خسته ام درمانده ماندم

 

فلک پای مرا بسته است اینجا

بزن در حسرت سبزینه ماندم

 

ملامت ها کشید این تن از این چرخ

من از اقبال کج بی چاره ماندم

 

ببر باران تو حسرت ها از این دل

پر از سر سبزیم من تشنه ماندم

 

مرا چشمی ست سوی ایزد خویش

به فریادم برس من یکه ماندم

 

مرا دستی ست سوی خالق خویش

مرا غرق دلی کن خسته ماندم

 

مرا یک گل اگر بودی چه بودی

بزن باران بزن بی قبله ماندم

 

(( فرهاد ))


 

به قلم فرهاد در پنجشنبه 9 خرداد1387 ساعت 17:44 موضوع | لینک ثابت


با سلام خدمت تک تک دوستان عزیز با صفا ی خودم

 

امیدوارم همگی خوب و خوش باشین

 

این هم آدرس وبلاگ دومم

 

www.farhad--ge.blogfa.com


 

به قلم فرهاد در چهارشنبه 8 خرداد1387 ساعت 18:24 موضوع | لینک ثابت


غروب خورشید


طلوع ماه


نم نم بارون


یه غنچه گل


رقصیدن یه نسیم ملایم رو گونه هام


و تمام چیزای زیبا


همه و همه تو رو تو خاطرم میارن


با این همه احساس قشنگ چه کنم ؟ ؟  ؟ ؟ .......

 

(( فرهاد ))


 

به قلم فرهاد در چهارشنبه 8 خرداد1387 ساعت 14:13 موضوع | لینک ثابت


مگر چیزی ز ما جز عشق دیدی

که دل را این چنین از ما بریدی

(( فرهاد ))


 

به قلم فرهاد در یکشنبه 5 خرداد1387 ساعت 2:11 موضوع | لینک ثابت


روزی آخر میرود نامم بر دل سنگ ها

سرد سنگی سقف و مسکن خاک ها

 

می برندم کاروان یاران بر دست ها

از پسم غم گساران بسوی قبر ها

 

منزلم سازند بی در و پنجره ای

تا نتابد بر حریمم انوار ها

 

می گذارند سنگ الحد به سقفم قبل از ان

می نهندم از فراز دست ها بر خاک ها

 

تک اتاقم را نشاید یک نسیم

می شود هم نشینم مار و همدم مورها

 

هیچ چراغی نیست آویزان ز سقفم

هیچ فرشی نیست مفروش به کف ها

 

در مبارک منزلم آرام گیرم تا ابد

چون که دور شد زمن غم و حسرت ها

 

می برم آنچه را در جان و دل کاشته ام

می شود کوتاه از جهانم دست ها

 

روزی این تن می شود آنچه که بود

از روح به روح از خاک به خاک ها

(( فرهاد ))


 

به قلم فرهاد در جمعه 3 خرداد1387 ساعت 16:15 موضوع | لینک ثابت


بسته به چشمان تو جانم شده

دل کندن ز تو ابر دو چشمانم شده

 

جان منی ای رگ و خون و امید

دیدن تو آرامش روح و روانم شده

(( فرهاد ))


 

به قلم فرهاد در چهارشنبه 1 خرداد1387 ساعت 2:4 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting
منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
http://minos.blogfa.com

اطلاعات شما :

@ Ljava.mihanblog.com